اعتراف

دو سال پیش من تو دنیای وبلاگ نویسی با وبلاگی برخوردم که نویسندش خانمی بود که رسم وبلاگش این بود که کلمات فلسفی رو برای هر پست میزاشت و تعدادی خواننده داشت و منم طبق عرف براشون نظر میزاشتم و ایشون هم برای من نظر میزاشتن تا اینکه بعد یه مدت ما تونستیم تو مسنجر با هم گپی بزنیم و تو همون جلسه اول ایشون علاقه عجیبی به من پیدا کرد که برا خودم غیر عادی بود و فقط از روی فضولی محض خواستم یه کم بهش نزدیک بشم و ایشون خیلی راحت شماره تلفن داد و فقط اصرار داشت فقط اس رد و بدل کنیم و زنگ نزنیم و منتظر تلفن دادن من شد و باید اعتراف کنم که منم تلفنمو دادم و کار از چت و وب به تلفن رسید که فقط در حد اس دادن بود،هر روز که میگذشت با اینکه من خیلی بد تحویلش میگرفتم بیشتر وابستگی نشون میداد و من هر چی تو وجودم میگشتم که حسی نسبت بهش پیدا کنم فایده ای نداشت و همین بی حسی باعث شد بهش شک کنم که چرا یه زن باید تو این کم محلی من بازم منو بی جهت تقدیر کند که بارها میشد برا جواب یه اس دادن 24 ساعت بعد جواب میدادم و بعد یه مدت گفت همسرم دوباره خواسته باهم زندگی کنیم و منم برمیگردم سر خونه زندگیم ولی نمیتونم تو رو هم از یاد ببرم و باید با هم باشیم و این باعث مشکوک شدن بدتر من شد و یه روز بعد از 25روز اشناییمون اتفاقی تونستم با ایدیش و رمز شماره موبایلش بود برم تو ایمیلش و ......

وای چی میدیدم؟ دهنم وا مونده بود یعنی چی اینا؟

دقیقا با من همزمان با چهار نفر رابطه داشت که این رابطه هر روزش میشد،برای یکی دختر مجرد بود برای یکی خانم ارایشگری که زیبا هست برای من یه زن مطلقه و برای یکی دیگه یه زن متاهل و جالبه دوستای دیگه هم داشت که حاشیه محسوب میشدن و با کلی گشتن تو ایمیل و چت کردناش فهمیدم کجای تهران زندگی میکنه و یه سال قبل ادرس کاملشو بع اقاییی داده بود که همدیگه رو ملاقات کنن ،یه روز تصمیم گرفتم برم به همون ادرس و بیخبر ببینمش و خلاصه رسیدم به ادرسشو و زنگ خونشو زدم ولی قبل از جواب دادن پشیمون شدم و از در فاصله گرفتم و رفتم سر کوچه،خانمی بعد چند دقیقه اومد جلو در که با چادر و به قیافه اش میخورد که سنش بالای 50 سال باشه و منم برا اینکه میس کالی به اون خانم زده باشم که فکر میکردم این خانم چادری مادرشونه و اون خانم دوستم الان داخل خونه استکه با تعجب دیدم همین خانم چادری به گوشی تو دستش نگاهی کرد،اول باورم نمیشد و دوباره شماره گرفتم و بلهه همین خانومه اینبار جواب داد،با کلی شک برگشتم خونه و دوباره باهاش ترتیب یه چت رو دادم و بهش اینو القا کردم که الان هکت کردم و میتونم ببینمت و اونم باور نمیکرد وقتی مشخصات اون خانم چادری رو به این دادم یهو انگار جن زده بشه شروع کرد به فحاشی که چرا هکش کردم و اونو دارم میبینم و تازه فهمیدم جریان از چه قراره

بله درسته

خانم پنجاه و چند ساله برا خودش تو نت دوستای ترتیب داده بود که هر کدوم وظایفی داشتن

یکی از اقایون برا طنز گویی کنارش بود یکی برا لحظات ناراحتی ،یکی که ادرس خونشو داشت برا لحظات تنهایی و خلوت بودن و خلاصه هر کس تو دنیای مجازی برای اون یه وظیفه داشت

قضاوت این خانم و امثال این خانم با شما

 

.......................................................

عصبی شدم و بیخوابی داره اذیتم میکنه،ساعت سه بامداده و پنج هم باید برم کارخونه،تو تنهایی حس بهتری نمیشه انتظار داشت

/ 25 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انسان

خبر نداشته خدایی هست که به راحتی رسوا میکند همین که مشتش پیش شما باز شده[تعجب]الله اکبر[گل]

سودی

1 2 3 آزمایش

,,,وو

سودی

فکر کنم 5 بار نوشتم و سیو نشد[ناراحت] میبینم که عزیز دل خواهر از دستم ناراحت شده. اگه با جمله هام ناراحتتون کردم و دلتون شکستم واقعا عذر میخوام ول واقعا من هدفی جز خیرخواهی برای زندگیتون و دخترهای گلتون ندارم و فکر میکردم یک تلنگر شاید باعث بشه ... ولی خوب هیچوقت نخواستم و نمیخوام قضاوت کنم چون تو دنیای واقعی و با بودن دو طرف اینکار سخت چه برسه به مجازی. بهرحال امیدوارم در هر حال خوشبخت باشید

لاله

آخی دلم سوخت...ینی توو 50و چند سالگی انقدر حس تنهایی و بی کسی میکرد که پناه آورده به دوستی نتی.....میترسم از اینکه آینده منم اینطوری شه[ناراحت]

مهتاب

فکر میکنم خیلی از زنها و مردهایی که این رفتارها رو دارن علتش اون حس تنهایی ه که دارن و نمیتونن آدم درست رو پیداکنن که بتونه تنهاییشون رو پر کنه یه زن اگه از طرف همسرش محبت نبینه و احساس دوست داشته شدن نداشته باشه اگه وجدان و ایمان نداشته باشه به راه خلاف کشیده میشه

لی لا

[تعجب][تعجب][تعجب] یا خوده خوده خوده خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا[تعجب] ووی ماماااااااااااااااااااااااااان[گریه]این زنه چرا اینجوری بوده!!

لی لا

خدایا من رسما غلط کردم در مورد این خانومه قضاوت کردم! ولک کوره امتحان خدا......! نـــــــــــــــــــــــــــــــع! خدایا ببخشید[گریه]